گر تیغ تیغ ناز تو و دست
دست توست
عالم تمام کسته چشمان مست توست
مپسند پایمال جفا و ستم شود
بیچاره ای که شیشه جانش بدست توست
در حیرتم که وصف ت. چون کنم
گر آفتاب و ماه تو بگویم شکست توست
حاجت به باده نیست که مستی عاشقان
از چشم مست و لعل لب می پرست توست
با دین مرا چکار که در کیش عاشقی
امروز حق بجانب چشمان مست توست
هرچند گل عزیر جهانست خار توست
هرچند سر ناز و بلندست پست توست
ای زلف تابدار و که دل می ری ز خلق
خرم دل کسی که بجان پایبست توست
یابن الحسن آقام |
دل بر که توان بست چو
دلدار نباشد
غم با که توان گفت چو غمخوار نباشد
ای صاحب دل خانه دل مسکن یار است
این خانه نشیمنگه اغیار نباشد
زاهد چه گشایی در دکان ریا را
اکنون که تو را رونق بازار نباشد
گریان شدم از دیدن رویش که به خورشید
در چشم توانایی دیدار نباشد
تا هست سر شوق گلستان جمالت
دل را هوس دیدن گلزار نباشد
از ماه جها تا به جمال تو چه گویم
خورشید بدین جلوه رخسار نباشد
با حلقه زلف تو چه تسبیح و چه زنّار
جز می توام سبحه و رنّار نباشد
جان باخته در راه تو این دل که حیف است
بر وی گذری از رخت ای یار نباشد |