اقول لکم یا شعبنا ، ان اسرائیل هذة  ، التي تملک اسلحه النبویة  ، و اقوي سلاح جور في المنطقة ، والله هي اوهن من بیت العنکبوت ، والله هي اوهن من بیت العنکبوت                     <  السید حسن نصر الله  >

يهود در قرأن

در اين بخش سعي بر اين خواهم كرد تا در اين بحثي كه با عنوان يهود در قرأن آغاز نموده م مطالبی را طی چند پست دنبال کنم ان شاء الله .

◊ آیه پنجاه و یکم سوره مبارکه مائده

۞ يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا اليهود و النصاري اولياء بعضهم اولياء بعض و من يتولهم منكم فانه منهم ان الله لا يهدي القوم الظالمين ۞

ترجمه آیه و  آيات بعد آن

51 . اي كساني كه ايمان آورده‏ايد يهود و نصاري را تكيه گاه خود قرار ندهيد، آنها تكيه گاه يكديگرند و كساني كه از شما بانها تكيه كنند از آنها هستند خداوند جمعيت ستمكار را هدايت نمي‏كند.

52 . مشاهد مي‏كني افرادي را كه در دلهايشان بيماري است در (دوستي با) آنان بر يكديگر پيشي مي‏گيرند، و مي‏گويند مي‏ترسيم حادثه‏اي براي ما اتفاق بيفتد (و نياز به كمك آنها داشته باشيم) شايد خداوند پيروزي يا حادثه ديگري از ناحيه خود (به نفع مسلمانان) پيش بياورد و اين دسته از آنچه در دل پنهان داشتند پشيمان گردند.

53 . و آنها كه ايمان آورده‏اند مي‏گويند آيا اين (منافقان) همانها هستند كه با نهايت تاكيد سوگند ياد كردند كه با شما هستيم؟ (چرا سرانجام كارشان به اينجا رسيد) اعمالشان نابود گشت و زيانكار شدند.

54 . اي كساني كه ايمان آورده‏ايد هر كس از شما از آئين خود باز گردد (به خدا زياني نمي‏رساند) خداوند در آينده جمعيتي را مي‏آورد، كه آنها را دوست دارد و آنها (نيز) او را دوست دارند، در برابر مؤمنان متواضع و در برابر كافران نيرومندند، آنها در راه خدا جهاد ميكنند و از سرزنش كنندگان هراسي ندارند. اين فضل خدا است كه بهر كس بخواهد (و شايسته ببيند) مي‏دهد و (فضل) خدا وسيع و خداوند داناست.

تفسير آيات

آيات فوق مسلمانان را از همكاري با يهود و نصاري به شدت بر حذر ميدارد، نخست ميگويد: اي كساني كه ايمان آورده‏ايد، يهود و نصاري را تكيه گاه و هم پيمان خود قرار ندهيد (يعني ايمان به خدا ايجاب ميكند كه به خاطر جلب منافع مادي با آنها همكاري نكنيد).

(يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا اليهود و النصاري اولياء).

اولياء جمع ولي از ماده ولايت بمعني نزديكي فوق العاده ميان دو چيز است كه به معني دوستي و نيز به معني هم پيماني و سرپرستي آمده است ولي با توجه به شان نزول آيه و ساير قرائني كه در دست است، منظور از آن در اينجا اين نيست كه مسلمانان هيچگونه رابطه تجاري و اجتماعي با يهود و مسيحيان نداشته باشند بلكه منظور اين است كه با آنها هم پيمان نگردند و در برابر دشمنان روي دوستي آنها تكيه نكنند.

مساله هم پيماني در ميان عرب در آن زمان رواج كامل داشت و از آن به ولاء تعبير ميشد.

جالب اينكه در اينجا روي عنوان اهل كتاب تكيه نشده بلكه به عنوان يهود و نصاري از آنها نام برده شده است، شايد اشاره به اين است كه آنها اگر به كتب آسماني خود عمل ميكردند هم پيمانان خوبي براي شما بودند، ولي اتحاد آنها به يكديگر روي دستور كتابهاي آسماني نيست بلكه روي اغراض سياسي و دسته‏بندي‏هاي نژادي و مانند آن است.

سپس با يك جمله كوتاه، دليل اين نهي را بيان كرده ميگويد: هر يك از آن دو طايفه دوست و هم پيمان هم مسلكان خود هستند. (بعضهم اولياء بعض).

يعني تا زماني كه منافع خودشان و دوستانشان مطرح است، هرگز به شما نمي‏پردازند.

روي اين جهت، هر كس از شما طرح دوستي و پيمان با آنها بريزد، از نظر تقسيم‏بندي اجتماعي و مذهبي جزء آنها محسوب خواهد شد. (و من يتولهم منكم فانه منهم).

و شك نيست كه خداوند چنين افراد ستمگري را كه به خود و برادران و خواهران مسلمان خود خيانت كرده و بر دشمنانشان تكيه ميكنند، هدايت نخواهد كرد. (ان الله لا يهدي القوم الظالمين).

در آيه بعد اشاره به عذرتراشي‏هائي ميكند كه افراد بيمار گونه براي توجيه ارتباطهاي نامشروع خود با بيگانگان، انتخاب ميكنند، و ميگويد: آنهائي كه در دلهايشان بيماري است، اصرار دارند كه آنان را تكيه گاه و هم پيمان خود انتخاب كنند، و عذرشان اين است كه ميگويند: ما مي‏ترسيم قدرت به دست آنها بيفتد و گرفتار شويم.

(فتري الذين في قلوبهم مرض يسارعون فيهم يقولون نخشي ان تصيبنا دائرة).

قرآن در پاسخ آنها ميگويد: همانطور كه آنها احتمال ميدهند روزي قدرت به دست يهود و نصاري بيفتد اين احتمال را نيز بايد بدهند كه ممكن است سرانجام، خداوند مسلمانان را پيروز كند و قدرت به دست آنها بيفتد و اين منافقان، از آنچه در دل خود پنهان ساختند، پشيمان گردند.

(فعسي الله ان ياتي بالفتح اوامر من عنده فيصبحوا علي ما اسروا في انفسهم نادمين).

در حقيقت، در اين آيه از دو راه به آنها پاسخ گفته شده است: نخست اينكه اين گونه افكار از قلبهاي بيمار بر ميخيزد و از كساني كه ايمانشان متزلزل و نسبت به خدا سوء ظن دارند و گرنه يك فرد با ايمان اين گونه فكر به خود راه نميدهد، و ديگر اينكه بفرض كه چنين احتمالي باشد آيا احتمال پيروزي مسلمين در كار نيست؟ بنابر آنچه ما گفتيم كلمه عسي كه مفهوم آن احتمال و اميد است، به همان معني اصلي كه در همه جا دارد باقي ميماند، ولي مفسران معمولا آن را بعنوان يك وعده قطعي در اينجا از طرف خداوند به مسلمانان گرفته‏اند كه با ظاهر كلمه عسي سازگار نيست.

منظور از جمله اوامر من عنده كه بعد از كلمه فتح ذكر شده اين است كه ممكن است در آينده مسلمانان بر دشمنان خود يا از طريق جنگ و پيروزي غلبه كنند و يا بدون جنگ آنقدر قدرت بيابند كه دشمن بدون جنگ تسليم گردد و به عبارت ديگر كلمه فتح اشاره به پيروزيهاي نظامي مسلمانان است و امر من عنده اشاره به پيروزيهاي اجتماعي و اقتصادي و مانند آن ميباشد.

ولي با توجه به اينكه خداوند بيان چنين احتمالي ميكند و او عالم و آگاه از وضع آينده است، اين آيه اشاره به پيروزيهاي نظامي و اجتماعي و اقتصادي مسلمانان خواهد بود.

و در آخرين آيه به سرانجام كار منافقان اشاره كرده ميگويد: در آن هنگام كه فتح و پيروزي نصيب مسلمانان راستين شود، و كار منافقان بر ملا گردد مؤمنان از روي تعجب ميگويند آيا اين افراد منافق همانها هستند كه اين همه ادعا داشتند و با نهايت تاكيد قسم ياد ميكردند كه با ما هستند، چرا سرانجام كارشان به اينجا رسيد.

(و يقول الذين آمنوا ا هؤلاء الذين اقسموا بالله جهد ايمانهم انهم لمعكم) و به خاطر همين نفاق، همه اعمال نيك آنها بر باد رفت زيرا از نيت پاك و خالص سرچشمه نگرفته بود، و به همين دليل زيانكار شدند، هم در اين جهان و هم در جهان ديگر.

(حبطت اعمالهم فاصبحوا خاسرين).

در حقيقت جمله اخير، شبيه پاسخ سؤال مقدري است، گويا كسي ميپرسد بالاخره پايان كار آنها به كجا خواهد رسيد؟ در جوابشان گفته ميشود، اعمالشان به كلي بر باد رفت و خسران و زيان دامنگيرشان شد.

يعني آنها اگر اعمال نيكي هم از روي اخلاص انجام داده باشند، چون سرانجام به سوي نفاق و شرك روي آوردند، نتائج آن اعمال نيز بر باد ميرود همانطور كه در جلد دوم صفحه 69 ذيل آيه 217 سوره بقره بيان كرديم.

تكيه بر بيگانه

گرچه در شان نزول آيات فوق سخن از دو نفر يعني عبادة بن صامت و عبد الله بن ابي در ميان آمده ولي جاي ترديد نيست كه اينها فقط به عنوان دو شخص تاريخي مورد نظر نيستند، بلكه نماينده دو مكتب فكري و اجتماعي ميباشند، يك مكتب ميگويد از بيگانه بايد بريد و زمام كار خود را به دست او نداد و به كمكهاي او اطمينان نكرد.

ديگري ميگويد: در اين دنياي پرغوغا، هر شخص و ملتي تكيه‏گاهي ميخواهد، و گاهي مصلحت ايجاب ميكند كه اين تكيه گاه از ميان بيگانگان انتخاب شود، دوستي آنها با ارزش است و روزي ثمر بخش خواهد بود.

قرآن مكتب دوم را به شدت ميكوبد و مسلمانان را از اين طرز تفكر با صراحت و تاكيد برحذر ميدارد، اما متاسفانه بعضي از مسلمانان، اين فرمان بزرگ قرآن را به دست فراموشي سپردند و تكيه‏گاههائي از ميان بيگانگان براي خود انتخاب نمودند، و تاريخ نشان ميدهد كه بسياري از بدبختيهاي مسلمين از همين جا سرچشمه گرفته است! اندلس تابلو زنده‏اي براي اين موضوع است و نشان ميدهد كه چگونه مسلمانان به نيروي خود درخشانترين تمدنها را در اندلس ديروز و اسپانياي امروز به وجود آوردند، اما به خاطر تكيه كردن بر بيگانه چه آسان آنرا از دست دادند.

امپراطور عظيم عثماني كه در مدت كوتاهي همانند برف در فصل تابستان به كلي آب شد، شاهد ديگري بر اين مدعا است، در تاريخ معاصر نيز ضربه‏هائي كه مسلمانان به خاطر انحراف از اين مكتب خورده‏اند كم نيست، اما تعجب در اين است كه چگونه هنوز بيدار نشده‏ايم! در هر حال بيگانه، بيگانه است و اگر يك روز منافع مشتركي با ما داشته باشد و در گامهاي محدودي همكاري كند سرانجام در لحظات حساس نه تنها حساب خود را جدا ميكند، بلكه ضربه‏هاي كاري نيز به ما ميزند، امروز مسلمانان بايد بيش از هر وقت به اين نداي قرآن گوش دهند و جز به نيروي خود تكيه نكنند.

پيامبر اسلام (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به قدري مراقب اين موضوع بود كه در جنگ احد هنگامي كه سيصد نفر از يهوديان براي همكاري با مسلمانان در برابر مشركان اعلام آمادگي كردند، پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آنها را از نيمه راه باز گرداند و كمك آنها را نپذيرفت، در حالي كه اين عدد در نبرد احد ميتوانست نقش مؤثري داشته باشد، چرا؟ زيرا هيچ بعدي نداشت كه آنها در لحظات حساس جنگ با دشمن همكاري كنند و باقيمانده ارتش اسلام را نيز از بين ببرند.

پس از بحث در باره منافقان، سخن از مرتداني كه طبق پيشبيني قرآن بعدها از اين آئين مقدس روي بر مي‏گرداندند به ميان مي‏آورد و به عنوان يك قانون كلي به همه مسلمانان اخطار مي‏كند: اگر كساني از شما از دين خود بيرون روند، زياني به خدا و آئين او و جامعه مسلمين و آهنگ سريع پيشرفت آنها نمي‏رسانند، زيرا خداوند در آينده جمعيتي را براي حمايت اين آئين برمي‏انگيزد.

(يا ايها الذين آمنوا من يرتد منكم عن دينه فسوف ياتي الله بقوم) سپس صفات كساني كه بايد اين رسالت بزرگ را انجام دهند، چنين شرح مي‏دهد:

1 - آنها به خدا عشق مي‏ورزند و جز به خشنودي او نمي‏انديشند هم خدا آنها را دوست دارد و هم آنها خدا را دوست دارند. (يحبهم و يحبونه).

2  و 3 - در برابر مؤمنان خاضع و مهربان و در برابر دشمنان و ستمكاران، سرسخت و خشن و پرقدرتند. (اذلة علي المؤمنين اعزة علي الكافرين).

4 - جهاد در راه خدا به طور مستمر از برنامه‏هاي آنها است. (يجاهدون في سبيل الله).

5 - آخرين امتيازي كه براي آنان ذكر مي‏كند اين است كه در راه انجام فرمان خدا و دفاع از حق، از ملامت هيچ ملامت كننده‏اي نمي‏هراسند. (و لا يخافون لومة لائم).

در حقيقت علاوه بر قدرت جسماني، چنان شهامتي دارند كه از شكستن سنتهاي غلط و مخالفت با اكثريتهائي كه راه انحراف را پيش گرفته‏اند، و با تكيه بر كثرت عددي خود ديگران را به باد استهزاء مي‏گيرند، پروائي ندارند.

بسياري از افراد را مي‏شناسيم كه داراي صفات ممتازي هستند، اما در مقابل غوغاي محيط و هجوم افكار عوام و اكثريتهاي منحرف بسيار محافظه كار، ترسو، و كم جرئتند، و زود در برابر آنها ميدان را خالي مي‏كنند، در حالي كه براي يك رهبر سازنده و افرادي كه براي پياده كردن افكار او وارد ميدان مي‏شوند، قبل از هر چيز چنين شهامتي لازم است، عوام‏زدگي، محيط زدگي، و امثال آن كه همگي نقطه مقابل اين امتياز عالي روحي هستند، سد راه بيشتر اصلاحات محسوب مي‏گردند.

و در پايان مي‏گويد: بدست آوردن اين امتيازات، (علاوه بر كوشش انسان) مرهون فضل الهي است كه به هر كس بخواهد و شايسته ببيند ميدهد. (ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء).

او است كه دايره فضل و كرمش، وسيع و به آنها كه شايستگي دارند آگاه است. (و الله واسع عليم).

درباره اينكه آيه فوق اشاره به چه اشخاصي مي‏كند و منظور از اين ياوران اسلام كيانند كه خدا آنها را به اين صفات ستوده است؟ در روايات اسلامي و سخنان مفسران بحث بسيار ديده مي‏شود.

در روايات زيادي كه از طرق شيعه و اهل تسنن وارد شده مي‏خوانيم كه اين آيه در مورد علي (عليه‏السلام‏) در فتح خيبر، يا مبارزه با ناكثين و قاسطين و مارقين (آتش‏افروزان جنگ جمل، و سپاه معاويه، و خوارج) نازل شده است و لذا مي‏بينيم كه پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بعد از عدم توانائي عده‏اي از فرماندهان لشگر اسلام براي فتح خيبر، يك شب در مركز سپاه اسلام رو به آنها كرد و فرمود: لاعطين الراية غدا رجلا، يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله، كرارا غير فرار، لا يرجع حتي يفتح الله علي يده: به خدا سوگند پرچم را فردا به دست كسي مي‏سپارم كه خدا و پيامبر را دوست دارد و خدا و پيامبر نيز او را دوست دارند، پي در پي به دشمن حمله مي‏كند و هيچگاه از برابر آنها نمي‏گريزد و از اين ميدان باز نخواهد گشت، مگر اينكه خدا به دست او پيروزي را نصيب مسلمانان مي‏كند.

در روايت ديگري مي‏خوانيم هنگامي كه از پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در باره اين آيه سؤال كردند دست خود را بر شانه سلمان زد و فرمود: اين و ياران او و هموطنان او هستند.

و به اين ترتيب از اسلام آوردن ايرانيان و كوششها و تلاشهاي پرثمر آنان براي پيشرفت اسلام در زمينه‏هاي مختلف، پيشگوئي كرد.

سپس فرمود: لو كان الدين معلقا بالثريا لتناوله رجال من ابناء الفارس: اگر دين (و در روايت ديگري اگر علم) به ستاره ثريا بسته باشد و در آسمانها قرار گيرد، مرداني از فارس آن را در اختيار خواهند گرفت.

و در روايات ديگري مي‏خوانيم اين آيه در باره ياران مهدي (عليه‏السلام‏) نازل شده است كه با تمام قدرت در برابر آنها كه از آئين حق و عدالت مرتد شده‏اند مي‏ايستند و جهانرا پر از ايمان و عدل و داد مي‏كنند.

شكي نيست كه اين روايات كه در تفسير آيه وارد شده با هم تضاد ندارد، زيرا اين آيه همانطور كه سيره قرآن است يك مفهوم كلي و جامع را بيان مي‏كند كه علي (عليه‏السلام‏) يا سلمان فارسي مصداقهاي مهم آن مي‏باشند و كسان ديگري كه اين برنامه‏ها را تعقيب مي‏كنند نيز شامل مي‏شود، هر چند در روايات از آنها ذكري نشده باشد.

ولي متاسفانه تعصبهاي قومي در مورد اين آيه به كار افتاده و افرادي را كه هيچگونه شايستگي ندارند و هيچيك از صفات فوق در آنها وجود نداشته به عنوان مصداق و شان نزول آيه شمرده‏اند، تا آنجا كه ابو موسي اشعري كه با حماقت كم نظير و تاريخي خود، اسلام را به سوي پرتگاه كشانيد، و پرچمدار اسلام، علي (عليه‏السلام‏) را در تنگناي سختي قرار داد از مصاديق اين آيه شمرده‏اند! اصلاح قسمت اخير اين جلد، در جوار خانه خدا، در مكه مكرمه هنگام تشرف براي مراسم پرشكوه عمره انجام گرفت در حالي كه قلم را به زحمت مي‏توانستم بدست بگيرم و دستم ناراحت بود.

جالب اينكه همان تعصبها را كه در كتب علمي مي‏بينيم به طرز شديد - تري در ميان افراد عامي و حتي دانشمندان آنها در اينجا مشاهده مي‏كنيم گويا دستي در كار است كه مسلمانان هيچگاه متحد نشوند، اين تعصب حتي به تاريخ پيش از اسلام نيز سرايت كرده و خياباني كه نزديك خانه كعبه به عنوان شارع ابو سفيان جلب توجه مي‏كند در حال حاضر از شارع ابراهيم الخليل بنيانگزار مكه شكوهمندتر است! نسبت شرك دادن به بسياري از مسلمانان، براي يك دسته از متعصبين اين سامان مساوي با آب خوردن است، تكان بخوري فرياد مشرك مشرك بلند مي‏شود گويا اسلام دربست از آنها است و آنها متوليان قرآنند و بس، و اسلام و كفر دگران به ميل آنها واگذار شده كه با يك كلمه هر كس را بخواهند مشرك و هر كس را بخواهند مسلمان بگويند! در حالي كه در آيات فوق خوانديم خداوند به هنگام غربت اسلام سلمان و امثال او را براي عظمت اين آئين بزرگ بر مي‏انگيزد، و اين بشارتي است كه پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) داده است.

شگفت‏انگيز اين است كه مساله توحيد كه بايد رمز وحدت مسلمين گردد دستاويزي شده براي تشتت صفوف مسلمين و نسبت دادن مسلمانان به شرك و بت پرستي.

تا آنجا كه يكي از افراد مطلع به بعضي از متعصبان آنها گفته بود ببينيد كار ما و شما به كجا رسيده كه اگر اسرائيل بر سر ما مسلط شود جمعي از شما خوشحال مي‏شوند و اگر شما را بكوبد جمعي از ما! آيا اين همان چيزي نيست كه آنها مي‏خواهند؟! ولي از انصاف نبايد گذشت با تماسهاي مكرري كه با عده‏اي از علماي آنها داشتم روشن شد كه فهميده‏ها غالبا از اين وضع ناراحتند مخصوصا يكي از علماي يمن در مسجد الحرام در بحثي كه در زمينه حد و حدود شرك بود در حضور بعضي از بزرگان مدرسين حرم مي‏گفت مساله نسبت دادن اهل قبله به شرك گناه بسيار بزرگي است كه پيشينيان آنرا بسيار مهم مي‏شمردند، اين چه كاري است كه افراد غير وارد مرتبا مردم را متهم به شرك مي‏كنند آيا آنها نمي‏دانند چه مسؤليت بزرگي را بر عهده مي‏گيرند.

اين آيه با كلمه انما كه در لغت عرب به معني انحصار مي‏آيد شروع شده و مي‏گويد: ولي و سرپرست و متصرف در امور شما سه كس است: خدا و پيامبر و كساني كه ايمان آورده‏اند، و نماز را برپا مي‏دارند و در حال ركوع زكات مي‏دهند.

(انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و هم راكعون).

شك نيست كه ركوع در اين آيه به معني ركوع نماز است ، نه به معني خضوع، زيرا در عرف شرع و اصطلاح قرآن، هنگامي كه ركوع گفته مي‏شود به همان معني معروف آن يعني ركوع نماز است، و علاوه بر شان نزول آيه و روايات متعددي كه در زمينه انگشتر بخشيدن علي (عليه‏السلام‏) در حال ركوع وارد شده و مشروحا بيان خواهيم كرد، ذكر جمله يقيمون الصلاة نيز شاهد بر اين موضوع است، و ما در هيچ مورد در قرآن نداريم كه تعبير شده باشد زكات را با خضوع بدهيد، بلكه بايد با اخلاص نيت و عدم منت داد.

همچنين شك نيست كه كلمه ولي در آيه به معني دوست و يا ناصر و ياور نيست زيرا ولايت به معني دوستي و ياري كردن مخصوص كساني نيست كه نماز مي‏خوانند، و در حال ركوع زكات مي‏دهند، بلكه يك حكم عمومي است كه همه مسلمانان را در بر مي‏گيرد، همه مسلمين بايد يكديگر را دوست بدارند و ياري كنند حتي آنهائي كه زكات بر آنها واجب نيست، و اصولا چيزي ندارند كه زكات بدهند، تا چه رسد به اينكه بخواهند در حال ركوع زكاتي بپردازند، آنها هم بايد دوست و يار و ياور يكديگر باشند.

از اينجا روشن مي‏شود كه منظور از ولي در آيه فوق ولايت به معني سرپرستي و تصرف و رهبري مادي و معنوي است، بخصوص اينكه اين ولايت در رديف ولايت پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و ولايت خدا قرار گرفته و هر سه با يك جمله ادا شده است.

و به اين ترتيب، آيه از آياتي است كه به عنوان يك نص قرآني دلالت بر ولايت و امامت علي (عليه‏السلام‏) مي‏كند.

ولي در اينجا بحثهاي مهمي است كه بايد به طور جداگانه، مورد بررسي قرار گيرد:

شهادت احاديث و مفسران و مورخان

همانطور كه اشاره كرديم در بسياري از كتب اسلامي و منابع اهل تسنن، روايات متعددي دائر بر اينكه آيه فوق در شان علي (عليه‏السلام‏) نازل شده نقل گرديده كه در بعضي از آنها اشاره به مساله بخشيدن انگشتر در حال ركوع نيز شده و در بعضي نشده، و تنها به نزول آيه در باره علي (عليه‏السلام‏) قناعت گرديده است.

اين روايت را ابن عباس و عمار ياسر و عبد الله بن سلام و سلمة بن كهيل و انس بن مالك و عتبة بن حكيم و عبد الله ابي و عبد الله بن غالب و جابر بن عبد الله انصاري و ابو ذر غفاري نقل كرده‏اند.

و علاوه بر ده نفر كه در بالا ذكر شده از خود علي (عليه‏السلام‏) نيز اين روايت در كتب اهل تسنن نقل شده است.

جالب اينكه در كتاب غاية المرام تعداد 24 حديث در اين باره از طرق اهل تسنن و 19 حديث از طرق شيعه نقل كرده است.

كتابهاي معروفي كه اين حديث در آن نقل شده از سي كتاب تجاوز مي‏كند كه همه از منابع اهل تسنن است، از جمله محب الدين طبري در ذخائر العقبي صفحه 88 و علامه قاضي شوكاني در تفسير فتح القدير جلد دوم صفحه 50 و در جامع الاصول جلد نهم صفحه 478 و در اسباب النزول واحدي صفحه 148 و در لباب النقول سيوطي صفحه 90 و در تذكرة سبط بن جوزي صفحه 18 و در نور الابصار شبلنجي صفحه 105 و در تفسير طبري صفحه 165 و در كتاب الكافي الشاف ابن حجر عسقلاني صفحه 56 و در مفاتيح الغيب رازي جلد سوم صفحه 431 و در تفسير در المنصور جلد 2 صفحه 393 و در كتاب كنز العمال جلد 6 صفحه 391 و مسند ابن مردويه و مسند ابن الشيخ و علاوه بر اينها در صحيح نسائي و كتاب الجمع بين الصحاح السته و كتابهاي متعدد ديگري اين احاديث آمده است.

با اينحال چگونه مي‏توان اينهمه احاديث را ناديده گرفت، در حالي كه در شان نزول آيات ديگر به يك يا دو روايت قناعت مي‏كنند، اما گويا تعصب اجازه نمي‏دهد كه اينهمه روايات و اينهمه گواهي دانشمندان در باره شان نزول آيه فوق مورد توجه قرار گيرد.

و اگر بنا شود در تفسير آيه‏اي از قرآن اين همه روايات ناديده گرفته شود ما بايد در تفسير آيات قرآني اصولا به هيچ روايتي توجه نكنيم، زيرا در باره شان نزول كمتر آيه‏اي از آيات قرآن اينهمه روايت وارد شده است.

اين مساله بقدري روشن و آشكار بوده كه حسان بن ثابت شاعر معروف عصر پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مضمون روايت فوقرا در اشعار خود كه در باره علي (عليه‏السلام‏) سروده چنين آورده است: فانت الذي اعطيت اذ كنت راكعا زكاتا فدتك النفس يا خير راكع فانزل فيك الله خير ولاية و بينها في محكمات الشرايع يعني: تو بودي كه در حال ركوع زكات بخشيدي، جان بفداي تو باد اي بهترين ركوع كنندگان.

و به دنبال آن خداوند بهترين ولايت را درباره تو نازل كرد و در ضمن قرآن مجيد آنرا ثبت نمود.

 

پاسخ به هشت ايراد مخالفان بر آيه ولايت

جمعي از متعصبان اهل تسنن اصرار دارند كه ايرادهاي متعددي به نزول اين آيه در مورد علي (عليه‏السلام‏) و همچنين به تفسير ولايت به عنوان سرپرستي و تصرف و امامت بنمايند كه ما ذيلا مهمترين آنها را عنوان كرده و مورد بررسي قرار مي‏دهيم:

1 - از جمله اشكالاتي كه نسبت به نزول آيه فوق در مورد علي (عليه‏السلام‏) گرفته‏اند اين است كه آيه با توجه به كلمه الذين كه براي جمع است، قابل تطبيق بر يكفرد نيست، و به عبارت ديگر آيه مي‏گويد: ولي شما آنهائي هستند كه نماز را بر پا مي‏دارند و در حال ركوع زكات مي‏دهند، اين عبارت چگونه بر يك شخص مانند علي (عليه‏السلام‏) قابل تطبيق است؟.

پاسخ

در ادبيات عرب مكرر ديده مي‏شود كه از مفرد به لفظ جمع، تعبير آورده شده است از جمله در آيه مباهله مي‏بينيم كه كلمه نسائنا به صورت جمع آمده در صورتي كه منظور از آن طبق شان نزولهاي متعددي كه وارد شده فاطمه زهرا (عليهاالسلام‏) است، و همچنين انفسنا جمع است در صورتي كه از مردان غير از پيغمبر كسي جز علي (عليه‏السلام‏) در آن جريان نبود و در آيه 172 سوره آل عمران در داستان جنگ احد مي‏خوانيم.

الذين قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لكم فاخشوهم فزادهم ايمانا.

و همانطور كه در تفسير اين آيه در جلد سوم ذكر كرديم بعضي از مفسران شان نزول آنرا در باره نعيم بن مسعود كه يكفرد بيشتر نبود مي‏دانند.

و همچنين در آيه 52 سوره مائده مي‏خوانيم يقولون نخشي ان تصيبنا دائرة در حالي كه آيه در مورد عبد الله ابي وارد شده است كه تفسير آن گذشت و همچنين در آيه اول سوره ممتحنه و آيه 8 سوره منافقون و 215 و 274 سوره بقره تعبيراتي ديده مي‏شود كه عموما به صورت جمع است، ولي طبق آنچه در شان نزول آنها آمده منظور از آن يكفرد بوده است.

اين تعبير يا بخاطر اين است كه اهميت موقعيت آن فرد و نقش مؤثري كه در اين كار داشته روشن شود و يا بخاطر آن است كه حكم در شكل كلي عرضه شود، اگر چه مصداق آن منحصر به يكفرد بوده باشد، در بسياري از آيات قرآن ضمير جمع به خداوند كه احد و واحد است به عنوان تعظيم گفته شده است.

البته انكار نمي‏توان كرد كه استعمال لفظ جمع در مفرد به اصطلاح، خلاف ظاهر است و بدون قرينه جايز نيست، ولي با وجود آنهمه رواياتي كه در شان نزول آيه وارد شده است، قرينه روشني بر چنين تفسيري خواهيم داشت، و حتي در موارد ديگر به كمتر از اين قرينه نيز قناعت مي‏شود.

2 - فخر رازي و بعضي ديگر از متعصبان ايراد كرده‏اند كه علي (عليه‏السلام‏) با آن توجه خاصي كه در حال نماز داشت و غرق در مناجات پروردگار بود (تا آنجا كه معروف است پيكان تير از پايش بيرون آوردند و توجه پيدا نكرد) چگونه ممكن است صداي سائلي را شنيده و به او توجه پيدا كند؟ پاسخ - آنها كه اين ايراد را ميكنند از اين نكته غفلت دارند كه شنيدن صداي سائل و به كمك او پرداختن توجه به خويشتن نيست، بلكه عين توجه بخدا است، علي (عليه‏السلام‏) در حال نماز از خود بيگانه بود نه از خدا، و مي‏دانيم بيگانگي از خلق خدا بيگانگي از خدا است و به تعبير روشنتر: پرداختن زكات در نماز انجام عبادت در ضمن عبادت است.

نه انجام يك عمل مباح در ضمن عبادت و باز به تعبير ديگر آنچه با روح عبادت سازگار نيست، توجه به مسائل مربوط به زندگي مادي و شخصي است و اما توجه به آنچه در مسير رضاي خدا است، كاملا با روح عبادت سازگار است و آن را تاكيد ميكند، ذكر اين نكته نيز لازم است كه معني غرق شدن در توجه به خدا اين نيست كه انسان بي اختيار احساس خود را از دست بدهد بلكه با اراده خويش توجه خود را از آنچه در راه خدا و براي خدا نيست بر مي‏گيرد.

جالب اينكه فخر رازي كار تعصب را بجائي رسانيده كه اشاره علي (عليه‏السلام‏) را به سائل براي اينكه بيايد و خودش انگشتر را از انگشت حضرت بيرون كند، مصداق فعل كثير كه منافات با نماز دارد، دانسته است در حالي كه در نماز كارهائي جايز است انسان انجام بدهد كه به مراتب از اين اشاره بيشتر است و در عين حال ضرري براي نماز ندارد تا آنجا كه كشتن حشراتي مانند مار و عقرب و يا برداشتن و گذاشتن كودك و حتي شير دادن بچه شير خوار را جزء فعل كثير ندانسته‏اند، چگونه يك اشاره جزء فعل كثير شد، ولي هنگاميكه دانشمندي گرفتار طوفان تعصب مي‏شود اينگونه اشتباهات براي او جاي تعجب نيست!.

3 - اشكال ديگري كه به آيه كرده‏اند در مورد معني كلمه ولي است كه آنرا به معني دوست و ياري كننده و امثال آن گرفته‏اند نه بمعني متصرف و سرپرست و صاحب اختيار.

پاسخ - همانطور كه در تفسير آيه در بالا ذكر كرديم كلمه ولي در اينجا نمي‏تواند به معني دوست و ياري كننده بوده باشد، زيرا اين صفت براي همه مؤمنان ثابت است نه مؤمنان خاصي كه در آيه ذكر شده كه نماز را برپا مي‏دارند و در حال ركوع زكات مي‏دهند، و به عبارت ديگر دوستي و ياري كردن، يك حكم عمومي است، در حالي كه آيه ناظر به بيان يك حكم خصوصي مي‏باشد و لذا بعد از ذكر ايمان، صفات خاصي را بيان كرده است كه مخصوص به يك فرد مي‏شود.

4 - مي‏گويند علي (عليه‏السلام‏) چه زكات واجبي بر ذمه داشت با اينكه از مال دنيا چيزي براي خود فراهم نساخته بود و اگر منظور صدقه مستحب است كه به آن زكات گفته نمي‏شود؟! پاسخ - اولا به گواهي تواريخ علي (عليه‏السلام‏) از دسترنج خود اموال فراواني تحصيل كرد و در راه خدا داد تا آنجا كه مي‏نويسند هزار برده را از دسترنج خود آزاد نمود، بعلاوه سهم او از غنائم جنگي نيز قابل ملاحظه بود، بنابراين اندوخته مختصري كه زكات به آن تعلق گيرد و يا نخلستان كوچكي كه واجب باشد زكات آنرا بپردازد چيز مهمي نبوده است كه علي (عليه‏السلام‏) فاقد آن باشد، و اينرا نيز مي‏دانيم كه فوريت وجوب پرداخت زكات فوريت عرفي است كه با خواندن يك نماز منافات ندارد.

ثانيا اطلاق زكات بر زكات مستحب در قرآن مجيد فراوان است، در بسياري از سوره‏هاي مكي كلمه زكات آمده كه منظور از آن همان زكات مستحب است، زيرا وجوب زكات مسلما بعد از هجرت پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به مدينه، بوده است (آيه 3 سوره نمل و آيه 39 سوره روم و 4 سوره لقمان و 7 سوره فصلت و غير اينها).

5 - مي‏گويند: ما اگر ايمان به خلافت بلا فصل علي (عليه‏السلام‏) داشته باشيم بالاخره بايد قبول كنيم كه مربوط به زمان بعد از پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بوده، بنابراين علي (عليه‏السلام‏) در آنروز ولي نبود، و به عبارت ديگر ولايت در آن روز براي او بالقوه بود نه بالفعل در حالي كه ظاهر آيه ولايت بالفعل را مي‏رساند.

پاسخ - در سخنان روز مرده در تعبيرات ادبي بسيار ديده مي‏شود كه اسم يا عنواني به افرادي گفته مي‏شود كه آنرا بالقوه دارند مثلا انسان در حال حيات خود وصيت مي‏كند و كسي را به عنوان وصي خود و قيم اطفال خويش تعيين مي‏نمايد و از همان وقت عنوان وصي و قيم به آن شخص گفته مي‏شود، در حالي كه طرف هنوز در حيات است و نمرده است، در رواياتي كه در مورد علي (عليه‏السلام‏) از پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در طرق شيعه و سني نقل شده مي‏خوانيم كه پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او را وصي و خليفه خود خطاب كرده در حالي كه هيچيك از اين عناوين در زمان پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نبود - در قرآن مجيد نيز اينگونه تعبيرات ديده مي‏شود از جمله در مورد زكريا مي‏خوانيم كه از خداوند چنين تقاضا كرد. هب لي من لدنك وليا يرثني و يرث من آل يعقوب.

در حالي كه مسلم است منظور از ولي در اينجا سرپرستي براي بعد از مرگ او منظور بوده است، بسياري از افراد جانشين خود را در حيات خود تعيين مي‏كنند و از همان زمان نام جانشين بر او مي‏گذارند با اينكه جنبه بالقوه دارد.

6 - مي‏گويند: چرا علي (عليه‏السلام‏) با اين دليل روشن شخصا استدلال نكرد؟ پاسخ - همانطور كه در ضمن بحث پيرامون روايات وارده در شان نزول آيه خوانديم اين حديث در كتب متعدد از خود علي (عليه‏السلام‏) نيز نقل شده است از جمله در مسند ابن مردويه و ابي الشيخ و كنز العمال - و اين در حقيقت بمنزله استدلال حضرت است به اين آيه شريفه.

در كتاب نفيس (الغدير) از كتاب سليم بن قيس هلالي حديث مفصلي نقل مي‏كند كه علي (عليه‏السلام‏) در ميدان صفين در حضور جمعيت براي اثبات حقانيت خود دلائل متعددي آورد از جمله استدلال بهمين آيه بود.

و در كتاب غاية المرام از ابو ذر چنين نقل شده كه علي (عليه‏السلام‏) روز شوري نيز به همين آيه استدلال كرد.

7 - مي‏گويند: اين تفسير با آيات قبل و بعد سازگار نيست، زيرا در آنها ولايت به معني دوستي آمده است.

پاسخ - بارها گفته‏ايم آيات قرآن چون تدريجا، و در وقايع مختلف نازل گرديده هميشه پيوند با حوادثي دارد كه در زمينه آن نازل شده است، و چنان نيست كه آيات يك سوره يا آياتي كه پشت سر هم قرار دارند همواره پيوند نزديك از نظر مفهوم و مفاد داشته باشد لذا بسيار مي‏شود كه دو آيه پشت سر هم نازل شده اما در دو حادثه مختلف بوده و مسير آنها بخاطر پيوند با آن حوادث از يكديگر جدا مي‏شود.

با توجه به اينكه آيه انما وليكم الله بگواهي شان نزولش در زمينه زكات دادن علي (عليه‏السلام‏) در حال ركوع نازل شده و آيات گذشته و آينده همانطور كه خوانديم و خواهيم خواند در حوادث ديگري نازل شده است نمي‏توانيم روي پيوند آنها زياد تكيه كنيم.

به علاوه آيه مورد بحث اتفاقا تناسب با آيات گذشته و آينده نيز دارد زيرا در آنها سخن از ولايت به معني ياري و نصرت و در آيه مورد بحث سخن از ولايت به معني رهبري و تصرف مي‏باشد و شك نيست كه شخص ولي و سرپرست و متصرف، يار و ياور پيروان خويش نيز خواهد بود.

بعبارت ديگر يار و ياور بودن يكي از شئون ولايت مطلقه است.

8 - مي‏گويند: انگشتري با آن قيمت گزاف كه در تاريخ نوشته‏اند، علي (عليه‏السلام‏) از كجا آورده بود؟! بعلاوه پوشيدن انگشتري با اين قيمت فوق العاده سنگين اسراف محسوب نمي‏شود؟ آيا اينها دليل بر عدم صحت تفسير فوق نيست؟ پاسخ - مبالغه‏هائي كه در باره قيمت آن انگشتر كرده‏اند بكلي بي اساس است و هيچگونه دليل قابل قبولي بر گرانقيمت بودن آن انگشتر نداريم و اينكه در روايت ضعيفي قيمت آن معادل خراج شام ذكر شده به افسانه شبيه‏تر است تا واقعيت و شايد براي بي ارزش نشان دادن اصل مساله جعل شده است، و در روايات صحيح و معتبر كه در زمينه شان نزول آيه ذكر كرده‏اند اثري از اين افسانه نيست، بنابراين نمي‏توان يك واقعيت تاريخي را با اينگونه سخنان پرده‏پوشي كرد.

اين آيه تكميلي براي مضمون آيه پيش است و هدف آنرا تاكيد و تعقيب مي‏كند، و به مسلمانان اعلام مي‏دارد كه: كساني كه ولايت و سرپرستي و رهبري خدا و پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و افراد با ايماني را كه در آيه قبل به آنها اشاره شد بپذيرند پيروز خواهند شد، زيرا آنها در حزب خدا خواهند بود و حزب خدا پيروز است.

(و من يتول الله و رسوله و الذين آمنوا فان حزب الله هم الغالبون).

در اين آيه قرينه ديگري بر معني ولايت كه در آيه پيش اشاره شد يعني سرپرستي و رهبري و تصرف ديده مي‏شود، زيرا تعبير به حزب الله و غلبه آن مربوط به حكومت اسلامي است، نه يك دوستي ساده و عادي و اين خود مي‏رساند كه ولايت در آيه به معني سرپرستي و حكومت و زمامداري اسلام و مسلمين است، زيرا در معني حزب يك نوع تشكل و هم بستگي و اجتماع براي تامين اهداف مشترك افتاده است.

بايد توجه داشت كه مراد از الذين آمنوا در اين آيه، همه افراد با ايمان نيستند بلكه كسي است كه در آيه قبل با اوصاف معيني به او اشاره شد.

آيا منظور از پيروزي حزب الله كه در اين آيه به آن اشاره شده، تنها پيروزي معنوي است يا هر گونه پيروزي مادي و معنوي را شامل مي‏شود؟ شك نيست كه اطلاق آيه دليل بر پيروزي مطلق آنها در تمام جبهه‏ها است و براستي اگر جمعيتي جزء حزب الله باشند يعني ايمان محكم و تقوا و عمل صالح و اتحاد و همبستگي كامل و آگاهي و آمادگي كافي داشته باشند بدون ترديد در تمام زمينه‏ها پيروز خواهند بود، و اگر مي‏بينيم مسلمانان امروز به چنان پيروزي دست نيافته‏اند، دليل آن روشن است، زيرا شرايط عضويت در حزب الله كه در بالا اشاره شد در بسياري از آنها ديده نمي‏شود، و به همين دليل قدرتها و نيروهائي را كه براي عقب نشاندن دشمن و حل مشكلات اجتماعي بايد مصرف كنند غالبا براي تضعيف يكديگر بكار مي‏برند.

در آيه 22 سوره مجادله نيز به قسمتي از صفات حزب الله اشاره شده است، كه به خواست خدا در تفسير آن سوره خواهد آمد.

در اين آيه بار ديگر خداوند به مؤمنان دستور مي‏دهد كه از انتخاب منافقان و دشمنان به عنوان دوست بپرهيزيد، منتها براي تحريك عواطف آنها و توجه دادن به فلسفه اين حكم، چنين مي‏فرمايد: اي كساني كه ايمان آورده‏ايد آنها كه آئين شما را به باد استهزاء و يا به بازي مي‏گيرند، چه آنها كه از اهل‏كتابند و چه آنها كه از مشركان و منافقانند، هيچيك از آنان را به عنوان دوست انتخاب نكنيد.

(يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا الذين اتخذوا دينكم هزوا و لعبا من الذين اوتوا الكتاب من قبلكم و الكفار اولياء).

و در پايان آيه با جمله و اتقوا الله ان كنتم مؤمنين، موضوع را تاكيد كرده كه طرح دوستي با آنان با تقوا و ايمان سازگار نيست.

بايد توجه داشت كه هزو (بر وزن قفل) به معني سخنان يا حركات مسخره آميزي است كه براي بي ارزش نشان دادن موضوعي انجام مي‏شود.

و به طوري كه راغب در كتاب مفردات مي‏گويد: بيشتر به شوخي و استهزائي گفته مي‏شود كه در غياب و پشت سر ديگري انجام مي‏گيرد، اگر چه گاهي هم به شوخي‏ها و مسخره‏هائي كه در حضور انجام مي‏گيرد به طور نادر اطلاق مي‏شود.

◊ آیات یکصد و سیزده و یکصد و شانزده سوره مبارکه بقره

۞ و قالت اليهود ليست النصاري علي شي‏ء و قالت النصاري ليست اليهود علي شي‏ء و هم يتلون الكتاب كذلك قال الذين لا يعلمون مثل قولهم فالله يحكم بينهم يوم القيامة فيما كانوا فيه يختلفون ۞

• ترجمه آيات

113 . يهوديان گفتند: مسيحيان هيچ موقعيتي (نزد خدا) ندارند، و مسيحيان نيز گفتند: يهوديان هيچ موقعيتي ندارند (و بر باطلند) در حالي كه هر دو دسته، كتاب آسماني را مي‏خواندند (و بايد از اين گونه تعصبها بر كنار باشند) افراد نادان (ديگر همچون مشركان) نيز سخني همانند سخن آنها داشتند، خداوند در روز قيامت در اختلاف آنها داوري خواهد كرد.

116 .  و (يهود و نصاري و مشركان) گفتند خداوند فرزندي براي خود انتخاب كرده است - منزه است او - بلكه آنچه در آسمانها و زمين است از آن او است و همه در برابر او خاضعند.

• تفسير آيات

تضادهاي ناشي از انحصارطلبي

در آيات گذشته گوشه‏اي از ادعاهاي بي‏دليل جمعي از يهود و نصاري را ديديم آيه مورد بحث نشان مي‏دهد كه وقتي پاي ادعاي بي دليل به ميان آيد نتيجه‏اش انحصارطلبي و سپس تضاد است.

مي‏گويد: يهوديان گفتند: مسيحيان هيچ موقعيتي نزد خدا ندارند، و مسيحيان نيز گفتند: يهوديان هيچ موقعيتي ندارند و بر باطلند (و قالت اليهود ليست النصاري علي شي‏ء و قالت النصاري ليست اليهود علي شي‏ء)

جمله ليست... علي شي‏ء اشاره به اين است كه آنها در پيشگاه خدا مقامي ندارند، يا اينكه دين و آئين آنها چيز قابل ملاحظه‏اي نيست.

سپس اضافه مي‏كند: آنها اين سخنان را مي‏گويند در حالي كه كتاب آسماني را مي‏خوانند! (و هم يتلون الكتاب)

يعني با در دست داشتن كتابهاي الهي كه مي‏تواند راهگشاي آنها در اين مسائل باشد اين گونه سخنان كه سرچشمه‏اي جز تعصب و عناد و لجاج ندارد بسيار عجيب است.

سپس قرآن اضافه مي‏كند: مشركان نادان نيز همان چيزي را مي‏گفتند كه اينها مي‏گويند (با اينكه اينها اهل‏كتابند و آنها بت‏پرست) (كذلك قال الذين لا يعلمون مثل قولهم).

اين آيه سرچشمه اصلي تعصب را، جهل و ناداني معرفي كرده، چرا كه افراد نادان همواره در محيط زندگي خود محصورند و غير آن را قبول ندارند، به آئيني كه از كودكي با آن آشنا شده‏اند هر چند خرافي و بي اساس باشد سخت دل مي‏بندند، و غير آن را منكر مي‏شوند.

در پايان آيه آمده است خداوند داوري اين اختلاف را در قيامت به عهده خواهد گرفت (فالله يحكم بينهم يوم القيامة فيما كانوا فيه يختلفون).

آنجا است كه حقايق روشنتر مي‏شود و اسناد و مدارك هر چيز آشكار است، كسي نمي‏تواند حق را منكر شود و به اين ترتيب اختلافات بر چيده خواهد شد، آري يكي از ويژگيهاي قيامت، پايان يافتن اختلافات است.

ضمنا آيه فوق به مسلمانان دلگرمي مي‏دهد كه اگر پيروان اين مذاهب به مبارزه با آنها برخاسته‏اند و آئين آنها را نفي مي‏كنند، هرگز نگران نباشند، آنها خودشان را هم قبول ندارند، هر يك چوب نفي بر ديگري مي‏زند، و اصولا جهل و ناداني سرچشمه تعصب و تعصب سرچشمه انحصارگري است.

ستمكارترين مردم

بررسي شأن نزولهاي فوق نشان مي‏دهد كه روي سخن در آيه به هر سه گروه، يهود و نصاري و مشركان، است، هر چند بحثهاي آيات گذشته، بيشتر به يهود اشاره مي‏كرد و گاهي به نصاري.

به هر حال يهود با ايجاد وسوسه در مساله تغيير قبله كوشش داشتند كه مسلمانان به سمت بيت المقدس نماز بخوانند تا با اين كار هم تفوقي بر آنها داشته باشند و هم مسجد الحرام و كعبه را از رونق بيندازند.

مشركان مكه نيز با منع پيامبر اسلام (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مسلمانان از زيارت خانه خدا عملا به سوي خرابي اين بناي الهي گام برمي‏داشتند.

مسيحيان نيز با گرفتن بيت المقدس و ايجاد وضع ناهنجاري كه در بالا از ابن عباس نقل شد در تخريب آن مي‏كوشيدند.

قرآن در برابر اين سه گروه و تمام كساني كه در راهي مشابه آنها گام بر مي‏دارند مي‏گويد: چه كسي ستمكارتر است از آنها كه از بردن نام خدا در مساجد الهي جلوگيري مي‏كنند و سعي در ويراني آنها دارند (و من اظلم ممن منع مساجد الله ان يذكر فيها اسمه و سعي في خرابها).

 

به اين ترتيب قرآن اين جلوگيري را ستمي بزرگ و عاملان آن را ستمكارترين مردم معرفي مي‏كند و راستي هم چه ستمي از اين بالاتر كه در تخريب پايگاه‏هاي توحيد بكوشند و مردم را از ياد حق باز دارند و شرك و فساد را در جامعه گسترش دهند.

سپس در ذيل اين آيه مي‏گويد: شايسته نيست آنها جز با ترس و وحشت وارد اين اماكن شوند (اولئك ما كان لهم ان يدخلوها الا خائفين).

يعني مسلمانان و موحدان جهان بايد آنچنان محكم بايستند كه دست اين ستمگران از اين اماكن مقدس كوتاه گردد و احدي از آنان نتوانند آشكارا و بدون ترس و وحشت وارد اين مكانهاي مقدس شوند.

اين احتمال نيز در تفسير جمله فوق وجود دارد كه اين گونه افراد ستمكار با اين عمل هرگز موفق نخواهند شد كه اين مراكز عبادت را در اختيار خود بگيرند.

بلكه سرانجام چنان مي‏شود كه جز با وحشت نمي‏توانند گام در آن بگذارند، درست همان سرنوشتي كه مشركان مكه در مورد مسجد الحرام پيدا كردند.

و در پايان آيه مجازات دنيا و آخرت اين ستمكاران را با تعبير تكان دهنده‏اي بيان كرده، مي‏گويد: براي آنها در دنيا رسوائي است و در آخرت عذاب عظيم (لهم في الدنيا خزي و لهم في الاخرة عذاب عظيم).

و اين است سرنوشت كساني كه بخواهند ميان بندگان و خدايشان جدائي بيفكنند.

 

• نكته‏ها:

1 .  طرق ويراني مساجد

بدون شك مفهوم آيه فوق، مفهومي وسيع و گسترده است و به زمان و مكان معيني محدود نمي‏شود، همانند ساير آياتي كه در شرائط خاصي نازل گرديده اما حكم آن در همه قرون و اعصار ثابت است، بنابر اين هر كس و هر گروه به نوعي در تخريب مساجد الهي بكوشد و يا مانع از آن شود كه نام خدا و عبادت او در آنجا انجام گيرد مشمول همان رسوائي و همان عذاب عظيم است كه در آيه اشاره شده.

توجه به اين نكته نيز لازم است كه جلوگيري از ورود به مسجد و ذكر نام پروردگار و كوشش در تخريب آن، تنها به اين نيست كه مثلا با بيل و كلنگ ساختمان آن را ويران سازند، بلكه هر عملي كه نتيجه آن تخريب مساجد و از رونق افتادن آن باشد نيز مشمول همين حكم است.

چرا كه در تفسير آيه انما يعمر مساجد الله... (سوره توبه آيه 18) چنانكه خواهد آمد طبق صريح بعضي از روايات، منظور از عمران و آبادي مسجد تنها ساختمان آن نيست، بلكه حضور در آنها و توجه به محافل و مجالس مذهبي كه در آنها تشكيل مي‏گردد و موجب ياد خدا است نيز يكنوع عمران است، بلكه مهمترين عمران شمرده شده.

بنا بر اين در نقطه مقابل، آنچه باعث شود كه مردم از ياد خدا غافل گردند و از مساجد باز مانند، ظلمي است بسيار بزرگ!.

عجب اينكه در عصر و زمان ما گروهي از متعصبين نادان و خشك و دور از منطق از وهابيان به بهانه احياي توحيد، سعي در تخريب پاره‏اي از مساجد و ساختمانهائي كه بر قبور بزرگان اسلام و صلحاء شده و هميشه مركز ياد خدا است دارند، و عجيبتر اينكه اين ستمگران بي منطق، اعمال خود را تحت عنوان مبارزه با شرك انجام مي‏دهند و در اين راه مرتكب انواع گناهان و كبائر مي‏شوند.

در حالي كه اگر فرضا كار خلافي در يكي از اين مراكز مقدس انجام شود بايد جلو آن را گرفت نه اينكه اين خانه‏هاي توحيد را به تخريب كشاند، كه اين كار همانند كار مشركان جاهليت است.

2 .  بزرگترين ستم

نكته ديگري كه در اين آيه بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه خداوند اين چنين اشخاص را ظالمترين افراد شمرده، و در واقع هم چنين است، زيرا تعطيل و تخريب مساجد و جلوگيري از مراكز توحيد، نتيجه‏اي جز سوق مردم به بي ديني نخواهد داشت، و مي‏دانيم زيان اين كار از هر عملي بيشتر و عواقب شوم آن دردناكتر است.

البته در موارد ديگري از قرآن كلمه اظلم (ستمكارترين مردم) در مورد بعضي از گناهان ديگر نيز به كار برده شده است كه تمام آنها در واقع به مساله شرك و نفي توحيد باز مي‏گردد.

شرح بيشتر اين سخن را در جلد پنجم صفحه 183 (ذيل آيه 21 سوره انعام) مطالعه خواهيد فرمود.

به هر سو رو كنيد خدا آنجا است!

در آيه گذشته سخن از ستمگراني بود كه مانع از مساجد الهي مي‏شدند، و در تخريب آن مي‏كوشيدند آيه مورد بحث دنباله همين سخن است، مي‏گويد: مشرق و مغرب از آن خدا است، و به هر طرف رو كنيد خدا آنجا است (و لله المشرق و المغرب فاينما تولوا فثم وجه الله).

چنين نيست كه اگر شما را از رفتن به مساجد و پايگاههاي توحيد مانع شوند، راه بندگي خدا بسته شود، نه، شرق و غرب اين جهان تعلق به ذات پاك او دارد و به هر سو رو كنيد او آنجا است، همچنين تغيير قبله كه به خاطر مناسبتهاي خاصي صورت گرفته، كمترين اثري در اين امر ندارد مگر جائي هست كه از خدا خالي باشد، اصولا خدا مكان ندارد.

و لذا در پايان آيه مي‏فرمايد: خداوند نامحدود و بي نياز و دانا است (ان الله واسع عليم).

توجه به اين نكته لازم است كه منظور از مشرق و مغرب در آيه فوق، اشاره به دو سمت خاص نيست بلكه اين تعبير كنايه از تمام جهات است، همانگونه كه مثلا مي‏گوئيم: دشمنان علي به خاطر عداوت و دوستانش از ترس، فضائل او را پوشاندند، اما با اين حال فضائلش شرق و غرب عالم را گرفت (يعني همه دنيا) شايد تكيه بر خصوص شرق و غرب به خاطر اين باشد كه انسان، نخستين جهتي را كه مي‏شناسد اين دو جهت است و بقيه جهات به وسيله مشرق و مغرب شناخته مي‏شود.

در قرآن مجيد نيز مي‏خوانيم: و اورثنا القوم الذين كانوا يستضعفون مشارق الارض و مغاربها: شرق و غرب زمين را در اختيار جمعيتي كه مستضعف بودند قرار داديم (اعراف – 137).

خرافات يهود و نصاري و مشركان

اين عقيده خرافي كه خداوند داراي فرزندي است هم مورد قبول مسيحيان است، هم گروهي از يهود، و هم مشركان، هر سه طايفه معتقد بودند كه خداوند فرزندي براي خود انتخاب كرده است.

در آيه 30 سوره توبه مي‏خوانيم: و قالت اليهود عزير ابن الله و قالت النصاري المسيح ابن الله ذلك قولهم بافواههم يضاهئون قول الذين كفروا من قبل قاتلهم الله اني يؤفكون: يهود گفتند: عزير پسر خدا است، و نصاري گفتند: مسيح فرزند خدا است، اين سخني است كه با زبان خود مي‏گويند كه همانند گفتار كافران پيشين است، خدا آنها را بكشد، چگونه دروغ مي‏گويند؟! در آيه 68 يونس نيز در باره مشركان مي‏خوانيم: قالوا اتخذ الله ولدا سبحانه هو الغني: گفتند خداوند براي خود فرزندي انتخاب كرده است منزه است او، از همه چيز بي‏نياز است در آيات بسيار ديگري از قرآن نيز اين نسبت ناروا از آنها نقل شده است.

نخستين آيه مورد بحث براي كوبيدن اين خرافه چنين مي‏گويد: آنها گفتند خداوند فرزندي براي خود انتخاب كرده است، پاك و منزه است او از اين نسبتهاي ناروا (و قالوا اتخذ الله ولدا سبحانه).

خدا چه نيازي دارد كه فرزندي براي خود برگزيند؟ آيا نيازمند است؟ محدود است؟ احتياج به كمك دارد؟ احتياج به بقاء نسل دارد؟ براي او است آنچه در آسمانها و زمين است (بل له ما في السماوات و الارض).

و همگان در برابر او خاضعند (كل له قانتون).

او نه تنها مالك همه موجودات عالم هستي است، بلكه ايجاد كننده همه آسمانها و زمين او است (بديع السماوات و الارض).

و حتي بدون نقشه قبلي و بدون احتياج به وجود ماده، همه آنها را ابداع فرموده است.

او چه نيازي به فرزند دارد در حالي كه هر گاه فرمان وجود چيزي را صادر كند به او مي‏گويد: موجود باش، و آن فورا موجود مي‏شود (و اذا قضي امرا فانما يقول له كن فيكون).

 

• نكته‏ها :

1 .  دلائل نفي فرزند

اين سخن كه خداوند فرزندي دارد بدون شك زائيده افكار ناتوان انسانهائي است كه خدا را در همه چيز با وجود محدود خودشان مقايسه مي‏كردند.

انسان به دلائل مختلفي نياز به وجود فرزند دارد: از يكسو عمرش محدود است و براي ادامه نسل تولد فرزند لازم است.

از سوي ديگر قدرت او محدود است، و مخصوصا به هنگام پيري و ناتواني نياز به معاوني دارد كه به او در كارهايش كمك كند.

از سوي سوم جنبه‏هاي عاطفي، و روحيه انس‏طلبي، ايجاب مي‏كند كه انسان مونسي در محيط زندگي خود داشته باشد كه آن هم بوسيله فرزندان تامين مي‏گردد.

بديهي است هيچيك از اين امور در مورد خداوندي كه آفريننده عالم هستي و قادر بر همه چيز و ازلي و ابدي است مفهوم ندارد.

بعلاوه داشتن فرزند لازمه‏اش جسم بودن است كه خدا از آن نيز منزه مي‏باشد.

2 .  تفسير جمله كن فيكون

اين تعبير در آيات متعددي از قرآن آمده است، از جمله سوره آل عمران آيه 47 و 59 - سوره انعام آيه 73 - سوره نحل آيه 40 - سوره مريم آيه 35 - سوره يس آيه 82 و غير اينها.

اين جمله از اراده تكويني خداوند و حاكميت او در امر خلقت سخن مي‏گويد.

توضيح اينكه: منظور از جمله كن فيكون (موجود باش آنهم فورا موجود مي‏گردد) اين نيست كه خداوند يك فرمان لفظي با معني موجود باش صادر مي‏كند، بلكه منظور اين است هنگامي كه اراده او به وجود چيزي تعلق مي‏گيرد، خواه بزرگ باشد يا كوچك، پيچيده باشد يا ساده، به اندازه يك اتم باشد يا به اندازه مجموع آسمانها و زمين، بدون نياز به هيچ علت ديگري تحقق مي‏يابد، و ميان اين اراده و پيدايش آن موجود حتي يك لحظه نيز فاصله نخواهد بود.

اصولا زماني در اين وسط نمي‏تواند قرار گيرد، و به همين دليل حرف فاء (در جمله فيكون) كه معمولا براي تاخير زماني توام با اتصال است در اينجا فقط به معني تاخير رتبه‏اي است (آن گونه كه در فلسفه اثبات شده كه معلول از علت خود متاخر است نه تاخر زماني بلكه تاخر رتبه‏اي - دقت كنيد).

اشتباه نشود منظور اين نيست كه هر چه خدا اراده كند در همان لحظه موجود مي‏شود، بلكه منظور اين است هر طور اراده كند همانطور موجود مي‏شود.

في المثل اگر اراده كند: آسمانها و زمين در شش دوران به وجود آيند مسلما بي كم و كاست در همين مدت موجود خواهند شد، و اگر اراده كند در يك لحظه موجود شوند همه در يك لحظه موجود خواهند شد، اين تابع آن است كه او چگونه اراده كند و چگونه مصلحت بداند.

و يا مثلا هنگامي كه خداوند اراده كند جنيني در شكم مادر درست نه ماه و نه روز دوران تكامل خود را طي كند، بدون يك لحظه كم و زياد انجام مي‏يابد، و اگر اراده كند اين دوران تكاملي در كمتر از يكهزارم ثانيه صورت گيرد، مسلما همان گونه خواهد شد، چه اينكه اراده او علت تامه براي آفرينش است، و ميان علت تامه و وجود معلول هيچگونه فاصله‏اي نمي‏تواند باشد.

3. چگونه چيزي از عدم به وجود مي‏آيد؟

كلمه بديع از ماده بدع به معني بوجود آوردن چيزي بدون سابقه است و اين مي‏رساند كه خداوند، آسمانها و زمين را بدون هيچ ماده و نمونه قبلي به وجود آورده است.

بهانه ديگر : چرا خدا با ما سخن نمي‏گويد ؟!

به تناسب بهانه‏جوئيهاي يهود در نخستين آيات فوق، سخن از گروه ديگري از بهانه‏جويان است كه ظاهرا همان مشركان عرب بودند، مي‏گويد: افراد بي اطلاع گفتند: چرا خدا با ما سخن نمي‏گويد؟ و چرا آيه و نشانه‏اي بر خود ما نازل نمي‏شود؟ (و قال الذين لا يعلمون لو لا يكلمنا الله او تاتينا آية).

در حقيقت اين گروه كه قرآن از آنها به عنوان الذين لا يعلمون (آنها كه نمي‏دانند) ياد كرده، دو در خواست غير منطقي داشتند:

1 .  چرا خداوند مستقيما با ما سخن نمي‏گويد؟

2 . چرا آيه‏اي بر خود ما نازل نمي‏شود؟ قرآن در پاسخ اين ادعاهاي لجوجانه و خودخواهانه مي‏گويد: پيشينيان آنها نيز همين گونه سخنان داشتند، دلها و افكارشان مشابه است، ولي ما آيات و نشانه‏ها را (به مقدار كافي) براي آنها كه حقيقت جو و اهل يقين هستند روشن ساختيم (كذلك قال الذين من قبلهم مثل قولهم تشابهت قلوبهم قد بينا الايات لقوم يوقنون).

اگر براستي منظور آنها درك حقيقت و واقعيت است، همين آيات را كه بر پيامبر اسلام (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نازل كرديم نشانه روشني بر صدق گفتار او است، چه لزومي دارد كه بر هر يك يك از افراد مستقيما و مستقلا آياتي نازل شود؟ و چه معني دارد كه من اصرار كنم بايد خدا مستقيما با خود من سخن بگويد؟! نظير اين سخن را در سوره مدثر آيه 52 نيز مي‏خوانيم: بل يريد كل منهم ان يؤتي صحفا منشرة: هر يك از آنها انتظار دارند اوراق متعددي از آيات بر آنها نازل گردد! چه انتظار بيجائي؟ اصولا اين كار، علاوه بر اينكه هيچگونه ضرورتي ندارد بر خلاف حكمت پروردگار است زيرا اولا اثبات صدق پيامبران براي همه مردم از طريق آياتي كه بر خود آنها نازل مي‏شود كاملا ممكن است.

ثانيا - نزول آيات و معجزات بر هر كس ممكن نيست، يكنوع شايستگي و آمادگي و پاكي روح لازم دارد، اين درست به آن مي‏ماند كه تمام سيم‏هاي شبكه وسيع برق يك شهر (اعم از سيمهاي قوي و بسيار نازك) انتظار داشته باشند كه همان برق فوق العاده نيرومندي كه به نخستين كابلهاي قوي منتقل مي‏شود به آنها نيز منتقل گردد، مسلما اين انتظار، انتظار غلط و نابجائي است، آن مهندسي كه آن سيمها را براي انجام وظائف مختلف تنظيم نموده سهم همه آنها را منظور كرده، بعضي بلاواسطه از مولد برق نيرو مي‏گيرند و بعضي با واسطه با ولتاژهاي مختلف.

آيه بعد روي سخن را به پيامبر كرده و وظيفه او را در برابر درخواست معجزات اقتراحي و بهانه‏جوئيهاي ديگر مشخص مي‏كند مي‏گويد: ما تو را به حق براي بشارت و انذار (مردم جهان) فرستاديم (انا ارسلناك بالحق بشيرا و نذيرا).

تو وظيفه داري دستورات ما را براي همه مردم بيان كني، معجزات را به آنها نشان دهي و حقايق را با منطق تبيين نمائي، و اين دعوت بايد توام با تشويق نيكوكاران، و بيم دادن بدكاران، باشد، اين وظيفه تو است.

اما اگر گروهي از آنها بعد از انجام اين رسالت ايمان نياوردند تو مسئول گمراهي دوزخيان نيستي (و لا تسئل عن اصحاب الجحيم).

  نكته ‏ها :

1. دلهاي آنها همانند يكديگر است

در آيات فوق خوانديم كه قرآن مي‏گويد: اين بهانه‏گيريها تازگي ندارد، اقوام منحرف پيشين نيز همين حرفها را داشتند، گوئي دلهاي آنها درست همانند هم ساخته شده، اين تعبير اشاره به اين نكته نيز مي‏باشد كه گذشت زمان و تعليمات پيامبران مي‏بايست اين اثر را گذارده باشد كه نسلهاي آينده سهم بيشتري از آگاهي پيدا كنند و سخنان بي‏اساسي كه نشانه نهايت جهل و ناداني است كنار بگذارند، اما متاسفانه اين گروه از اين برنامه تكاملي هيچگونه سهمي نبرده‏اند همچنان در جا مي‏زنند، گوئي تعلق به هزاران سال قبل دارند و گذشت زمان كمترين تكاني به فكر آنها نداده است.

2. دو اصل مهم تربيتي

بشارت و انذار يا تشويق و تهديد بخش مهمي از انگيزه‏هاي تربيتي و حركتهاي اجتماعي را تشكيل مي‏دهد، آدمي هم بايد در برابر انجام كار نيك تشويق شود، و هم در برابر كار بد كيفر بيند تا آمادگي بيشتري براي پيمودن مسير اول و گام نگذاردن در مسير دوم پيدا كند.

تشويق به تنهائي براي رسيدن به تكامل فرد يا جامعه كافي نيست، زيرا انسان در اين صورت مطمئن است انجام گناه خطري براي او ندارد.

في المثل مي‏بينيم: پيروان كنوني مسيح (عليه‏السلام‏) عقيده به فداء دارند، و معتقدند حضرت مسيح (عليه‏السلام‏) فداي گناهان آنها گرديده، حتي رهبرانشان گاه سند بهشت به آنها مي‏فروشند و گاه گناهشان را از طرف خدا مي‏بخشند! مسلما چنين جمعيتي به آساني مرتكب گناه مي‏شود.

در قاموس كتاب مقدس مي‏خوانيم:... فدا نيز اشاره به كفاره خون گرانبهاي مسيح است كه گناه جميع ماها بر او گذارده شد و گناهان ما را در جسد خود بر صليب متحمل شد! مسلما اين منطق نادرست افراد را در ارتكاب گناه جسور مي‏كند.

كوتاه سخن اينكه آنها كه تصور مي‏كنند تنها تشويق براي تربيت انسان (اعم از كودكان و بزرگسالان) كافي است، و بايد تنبيه و تهديد و كيفر را به كلي شست و كنار گذاشت، سخت در اشتباهند، همانگونه كه افرادي كه پايه تربيت را تنها بر ترس و تهديد مي‏گذارند و از جنبه‏هاي تشويقي غافلند نيز گمراه و بيخبرند.

اين هر دو گروه در شناخت انسان در اشتباهند، چرا كه توجه ندارند كه انسان مجموعه‏اي است از بيم و اميد، از حب ذات و علاقه به حيات، و نفرت از فناء و نيستي، تركيبي است از جلب منفعت و دفع ضرر، آيا انساني كه ابعاد روح او را اين دو تشكيل مي‏دهد ممكن است پايه تربيتش تنها روي يك قسمت باشد.

مخصوصا تعادل ميان اين دو لازم است كه اگر تشويق و اميد از حد بگذرد باعث جرئت و غفلت است، و اگر بيم و انذار بيش از اندازه باشد نتيجه‏اش ياس و نوميدي و خاموش شدن شعله‏هاي عشق و تحرك است.

درست به همين دليل در آيات قرآن، نذير و بشير يا انذار و بشارت در كنار هم قرار گرفته، حتي گاهي بشارت بر انذار مقدم است، مانند آيه مورد بحث، (بشيرا و نذيرا) و گاه به عكس، نذير بر بشير تقدم يافته، مانند آيه 188 سوره اعراف ان انا الا نذير و بشير لقوم يؤمنون: من بيم دهنده و بشارت دهنده و بشارت دهنده‏ام براي افرادي كه ايمان مي‏آورند.

هر چند در اكثر آيات قرآن، بشارت مقدم داشته شده اين نيز ممكن است به خاطر اين باشد كه در مجموع، رحمت خدا بر عذاب و غضب او پيشي گرفته است (يا من سبقت رحمته غضبه).

 تفسیر المیزان

Home | نگارخانه نهضت ضد صهیونیست | آرشیو